تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

لحظه ي شادي به دنيا كيست
ماتم و دردش صد شادي يكيست
شادي دنيا عرض غم جوهر است
شادماني دايه انده مادر است
چون رود مادر بر همسايه يي
بسپرد كودك به دست دايه يي
تا كه كودك دور از مادر شود
از بلور اشك چشمش تر شود
دايه گويد قصه ي جن و پري
تا نگريد كودك از بي مادري
دايه خواهد كه لب را تر كند
طفل از نو يادي از مادر كند
هر زمان افسانه اش گردد تمام
در سر كودك فتد سوداي مام
تو همان طفلي كه تنها مانده يي
بي كس و تنها به دنيا مانده يي
دايه ي تو لحظه هاي شادي است
وندران آثار بي بنيادي است
ليك غم با رگ رگ تو آشناست
خنده هايت هم غم شادي نماست
لحظه ي شادي دروغي بيش نيتس
خود چراغ بي فروغي بيش نيست
گر كه پرسي علت اندوه چيست
با تو گويم جز جدايي نيست نيست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

به نام عشق و زندگي تو را انتخاب كردم
من از در خونه دل همه رو جواب كردم
گفتم براي چيدنت گلي از گلزار بهشت
ديگه به اميد خدا ميرم به سوي سرنوشت
زدم به قلب زندگي براي انتخاب يار
قرعه به نام تو زده سهم من و اين روزگار
عاقبت يار ديگه خوب و بدش به دست توست
بذار كه سربلند باشيم شكست من شكست توست
من دوست دارم را به تو راحت گفتم
گفتم ولي از روي صداقت گفتم
گاهي وقتي كه مي خوام به ياد تو گريه كنم
اشـــك بيكسي من گونه هامو مي سوزونه
تا مياد خنده ي رو لب هاي من جون بگيره
ياد چشمات روي لبخند من و مي پوشونه
جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه
كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه
در و ديوارهاي خونه از تو داره صد نشونه
گل هاي باغچه ميگيرن از فراق تو بهونه
كاش مي شود با مهربوني پُـر كنيم فاصله ها رو
من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه
من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه
جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه
كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه
من كه چون شمعي به شام تار تو افروختم
هر چه كردي با دلم از شكوه لب را دوختم
روز شب بوده دعايي من سلامت بودنت
پس چرا آتش شدي از شعله هايت سوختم
خيلي دوست دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

بگذار تو را صدا کنم

بگذار ستاره ي گم گشته ي آسمانت

فرياد کند تو را

تا در اين ازدحام بي رحمانه

تصوير تو نمايان شود.

بگذار بشکند تصوير شيشه ايي فاصله ها

بگذار غرور سنگي فرو ريزد

تا آزاد شويم از ناگفته ها.

.......

به من چيزي بگو

زيرا

هر کلمه در انتظار توست

براي تفهيم شدن.

بگذار روح تازه ي تو

براي هر فصل جوانه هاي عاشقانه زند

تا تکرار شود حضور دوباره ي توبراي پروانه ها.

.......

ببين که دردي در ما بيداد مي کند

پس بيا و بگذار

دردها در شمارش لحظه ها هدر شوند

و خاطرات خاکستري به خواب ابدي روند

زيرا

خورشيد ما در انتظار طلوع بي تابي مي کند

و چه باک از اين همه ترديد

که غروب چه وقت خواهد رسيد

بگذار معجزه ي تو

قانون تلخ حقيقت را بشکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

عشق یعنی

 

 

 

             

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1384ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

چشمی به پشت پنجره

 

پیچید زیر لاله گوشم صدای او

 

گل کرد ماجرای من و ماجرای او

 

گفتم به او که زنده منم از برای تو

 

با شوق وشور آنکه بمیرم برای او

 

مثل بهار آمد و رفت از برم ولی

 

هر جا که رفت رفت دلم در هوای او

 

چشمی به پشت پنجره دارم به انتظار

 

تا یک دو قطره شوق بریزم به پای او

 

صوفی وشم به حلقه گلهای نو ظهور

 

اما چه حیف باغ ندارد صفای او

 

با خنده مدام لبش خاطرم خوشست

 

سرخست روی محفل و سبزست جای او

 

من دل زهر چه هست بریدم که عهد عشق

 

زنجیر شد به گردن جانم وفای او

 

در پای او همیشه عرق ریختم ز شرم

 

جان ارزشی نداشت که گفتم فدای او

 

آرزو دارم همیشه سلامت و موفق باشید

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

راست می گفتم ؟

 

 

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

*********************************
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است....
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....

**********************************
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

دوستت دارم

دوستت دارم
از تو جدا شده است ... دلم نه ........
از این همه آبی ... از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است .... از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ... از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد .... عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم ...
قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم ....
دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی ... دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...
در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ....همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم ...
فکرش را بکن ...مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ....و این من تهی ...این دل تهی ...این جان بی تن ....هر یک گوشه ای ...
تن را به خاک ...جان را به آسمان خواهند سپرد ....و دل را ....به فراموشی ....
فکرش را بکن ...همین جا ..همین حال ...که من اینجا همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام ....بیاید ....نزدیک من بنشیند ... چشم در چشمم بدوزد دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند ...و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ... ناگاه همه چیز سیاه شود ....مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ....آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ...تا باز با شمارش معکوس ...به دنیای رنگها باز گردیم ....
اما اینبار شانه ام نه به شانه تو....به خاک سرد است ....و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ....ندارم ....می دانم که اینبار ...شمارش معکوس ...تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ....و انتظار بس طولانی ...و بدون مرگ ....که من اینبار خود مرگم ....
دلم برایت تنگ شده است قرار دل....و این ....اینهمه تلخم کرده است
بازهم بهت میگم دوستت دارم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

عاشق نیستم

 

 

 

 

من عاشق هيچ كس نيستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خيره شدن به
غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم ازاوست. عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي دلنشين موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان. عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنيرو سبزي... آه كه چه حالي دارد. ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد. عاشق دلباختن با يك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض هاي خفته ام. عاشق بوسيدنم.

عاشق گريستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام. عاشق نگاه خيره به ديوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم. من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و عاشق غناي حافظ. من عاشق صداي مادرم هستم. عاشق آرامشي كه به من مي بخشد. عاشق موسيقي ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزي من خواهم نواخت. غم هاي دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشيد. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام. شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را عاشق مي مانم.

به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم. از احساس خوب عاشق بودن. من عاشق اين احساسم..... فقط همين.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

درد گران......



       در زماني كه مجال گريه نيست
                پس به حال گريه هم بايد گريست
                      من به خود پيچيدم از درد گران
                         كو طبيبي تا بداند درد من چيست؟
                             با چنان زخمي كه طاقت سوز است
                                مي توان آيا سلامت بودوزيست؟
                                     در ديار خود شدم غربت نصيب
                                            كس نگفتا اين غريب دهر كيست؟
                                                 زخمي ام از ناكسان صد دل
                                                         ولي روزگاراني كه قحط يكدليست 
                                                                 شائق ديدار يارانم 
                                                                      شكوه ام از درد و رنج زندگيست
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

عشق من

 

 

عشق ِ من
یادم کن گاهی که به دل دارم آهی
تو که از دردم آگاهی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
تا هستم با یادت شادم
آخه دل بر تو تو دادم
دیگه از غم ها آزادم
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم به انتظار ِ دیدنت
به لحظه ی رسیدنت
دل داره پرپر میزن ِ از سینه ام پر میزن ِ
ای چشمه ی حیات ِ من، فرشته ی نجات ِ من
شوق ِ نفس های منی
همیشه رویایی منی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم عشق ِ تو در قلب ِ من ، هدیه جاودانست
برای زنده موندن ، قشنگ ترین بهانست
دوست داشتن تو مثل ِ ، عطر ِ خوش ِ بهار ِ
با تو نفس کشیدن ، پایان ِ انتظار ِ
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم


آه ! نمی دانم،
براستی اين تقدير من ا ست!
يا سرنوشت توست!
كه اينگونه
ديواری از جنس فاصله
بين نگاهمان
كلاممان
و بين دستهامان
جدايي افكنده ست.
***
ديرگاهی ست
صدای تپش قلبت
شوق زيستن را
در من
نيفروخته
و ترنم صدای مهربانت
سرود هستی را
با من تكرار نكرده ست.
***
اينك من در انتظارم
در انتظار،همسرايي با باد
هم نوايي با برگ
هم نشيني با سبزه
وهمدلی با مهتاب
***
من در انتظارم
در انتظار مخمل چشمانت
لطف كلامت
شوق نگاهت
گرمای سوزان سلامت
واحساس قشنگی كه
با تو بودن در من ايجاد می كند
***
آری
من مرد هميشه منتظر،
در قصه های تو هستم.
با من بخوان
و با من بمان
برای هميشه


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط سعیده  | 

رویای ذهن

رویایی دیدم ، رویایی قریب؟! در رویا یک ارزوی من براورده می شود هر ارزوی که می خواستم ! اما من ارزوی ثروت و یا خانه ای با شکوه نکردم؟! انچه که ارزو کردم تنها یک روز دیگر بودن در کنار تو بود! یک روز دیگر ، زمانی دیگر ، غروبی دیگر در کنار تو و ان گاه شاید رازی می شدم. اما می دانم که همان یک روز با تو بودن باز هم در دل من تمنای یک روز دیگر با تو به سر بردن را بر جای می نهد؟! قبل از هر چیز دعا می کردم زمان به ارامی سپری شود؟! تلفن را قطع می کردم؟! تلوزیون را خواموش می کردم؟! تو را ثانیه به ثانیه در اغوش می گرفتم و ملیونها بار می گفتم: ((دوستت دارم، دوستت دارم)) و این تمام ان کاری بود که من در ان یک روز با تو می کردم؟!  یک روز دیگر، زمانی دیگر،غروبی دیگر در کنار تو و انگاه شاید رازی می شدم ، اما می دانم که همان یک روز با تو بودن باز هم در دل من تمنای یک روز دیگر با تو به سر بردن را بر جای می نهد؟! روزی دیگر ، زمانی دیگر ، غروبی دیگر در کنار تو و با تو و انگاه شاید رازی می شدم ؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط سعیده  | 

کمک

مانده ام در شب اين جاده كمك مي خواهم
كوله از شانه ام افتاده كمك مي خواهم

روزگاريست كه آنسوي دعايم خاليست
محض روي گل سجاده كمك ميخواهم

چشم پروانهءقلبم به گل روي شماست
آي اي مردم آزاده كمك مي خواهم

دست كوتاه مرا از دهن موج بگير
همنفس!سينه به دريا ده كمك مي خواهم

عاشقي معترفم جرم بزرگيست ولي
اتفاقيست كه افتاده كمك ميخواهم

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط سعیده  | 

میوه مورد علاقه

 

 

شما چه میوه ای را دوست دارید؟

کلیک کنید راز شخصیتی خود را بدانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط سعیده  | 

غصه فایده نداره

 

 

 

 

 

 

هی نشین غصه نخور، رفته که رفته!

اگه دوستت داشت نمی رفت اون که رفته...

هی نشین چشم به راه، رفته که رفته!

اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته...

بی خیالش، مگه چند سال تو جوونی

بی خیالش، مگه چند سال تو می مونی

بی خیالش، اینا رسم روزگاره

همشون کار خداست ... حکمتی داره

یاد حرفای قشنگش، می دونم مثل یه داغ

اون دلت خیلی گرفته، شده قلبت پاره پاره

اون که رفته، دیگه رفته... دیگه اون دوست نداره

دیگه دست بردار عزیزم... برو سوی عشق تازه

هیچ کسی نمی دونه توی دلت چی میگذره

حرفات اندازه ی کوه، پرغروری خیلی ساده

اون که رفته دیگه رفته، دیگه برگشتم نداره

اگه دوستت داشت نمی رفت

حتی واسه ی یه لحظه

هی نشین غصه نخور...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط سعیده  | 

لایق عشق

 

 

 

به کسي عشق بورز که لايق عشق

 

 

 

باشد

 

 

 

نه تشنه ي عشق

 

 

چون تشنه روزي سيراب مي شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط سعیده  | 

زندان دل

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط سعیده  | 

عشق دروغه

 

 

 

 

عشق مثل یه سر بالایی میمونه مثل یه قله که همه دلشون میخواد

 زودتر به اون دست پیدا کنن و ببینن پشتش چیه غافل از اینکه وقتی

می رسن اون بالا می بینن همه لذتش تو بالا اومدن بوده این مسیر

رفتن بوده که رویایی و قشنگه نه قله مواظب باش سقوط نکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

نامردانه

 

 

 

 

 حالمان بد نيست غم کم می خوريم           کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب               از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد                 يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم              خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است         کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم                  عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم             هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست                    بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست            چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام                    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن             من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش             من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش                دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود                      قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود                شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان             خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد             اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان                 بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام                 بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود              قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود              تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت            هر که با ما بود از ما می گريخت 

چند روزی هست حالم ديدنیست         حال من از اين و آن پرسيدنيست 

 گاه بر روی زمين زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم           خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط سعیده  | 

ناامیدانه

 

 

 

اگر پرنده ای را دوست داری رها کن ...

اگر عاشقت باشد بر می گردد و اگر نباشد هیچ وقت نمی آید

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

تقدیم به او که به من زندگی دوباره بخشید

 

        

 

                                      

     سلام دوستان  

من این وبلاگ با تمامی مطالب را تقدیم به کسی می کنم

 که از صمیم دل دوستش دارم امیدوارم این ناقابل را از

من بپذیره فقط نمی دونم چه جوری بهش ثابت کنم دوستش

دارم خواهش می کنم نظر یادتون نره .

فقط یادتون باشه دوست داشتنو با عشق اشتباه نگیرید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

پرنده کوچک من

 

 

 

پرنده ي كوچك من

جسد بي روح عقاب بالاي كمرهاي كوه افتاده بود. يكي از پرنده هاي كوچك كه خيلي مغرور بود به آن جسد نزديك شد . بناي سخره و تحقير را گذاشت . پر و بال بي حركت او را با منقارش زير و رو مي كرد . وقتي كه روي شانه ي آن جسد مي نشست و به ريزه خواني هاي خودش مي پرداخت ، از دور چنان وانمود مي شد كه عقاب روي كمرها براي جست و جوي صيد و تعيين مكان در آن حوالي سرش را تكان مي دهد

 پادشاه تواناي پرندگان ، يك عقاب مهيب از بالاي قله ها به اين بازي بچه گانه تماشا مي كرد . گمان برد لاشه اي بي حركت كه به واسطه ي آن پرنده به نظر مي آيد جنبشي دارد ، يك عقاب ماده است

 متعاقب اين گمان ، عقاب نر پرواز كرد . پرنده ي كوچك همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ي غافل تر از او از دور در كارش تماشا مي كردند . عقاب رسيد و او را صيد كرد

اگر مرا دشمن مي پنداري چه تصور مي كني ؟ كاغذهاي من كه با آن ها سرسري بازي مي كني . به منزله ي بال و پر آن جسد بي حركت است . همان طور كه عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن كاغذها علاقه دارم . اگر نمي خواهي به تو نزديك بشوم ، به آن ها نزديك نشو

تو براي عقاب توانا كه لياقت و برتري او را آسمان در دنيا مقدر كرده است ، ساخته نشده اي

 پرنده ي كوچك من ! چرا بلند پروازي مي كني ؟

 بالعكس كاغذهاي تو براي من ضرري نخواهد داشت ، عقاب ، كارش اين است كه صيد كند ، شكست براي او نيست ، براي پرنده اي است كه صيد مي شود. قوانيني كه تو آن ها را مي پرستي اين شكست راتهيه كرده است . ولي من نه به آن قوانين ، نه به اين نجابت به هيچ كدام اهميت نمي دهم

 نه ! تو هرگز اجنبي و ناجور آفريده نشده اي ، به تو اعتنا نمي كنند . تو به التماس خودت را به آنها مي چسباني . اجنبي نيستي ، مثل آنها خيالات تو با بدي هاي زمين گنهكار سرشته است

 قدري حرف ، قدري ظاهر آرايي آن ها كافي است كه تو را تسخير كند

 در هر صورت اگر كاغذهاي مرا در جعبه ي تو ببينند براي كدام يك از ما ضرر خواهد داشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

عاشقانه

 

 

 

 

 

بعد از يه مدت تقريبا طولانی سلام

 

من دوباره اومدم و دوباره می خوام بنويسم

 

می خوام از اونی بنويسم که عاشقم کرد

 

قصه ما از يه بازی شروع شد يه بازی خطرناک من نمی خوام از قصه مون بگم آخه اگه بخوام بگم نه شما حوصله شو دارين که بخونين و نه من طاقت بازگو کردنش روفقط می خوام از اون بنويسم يا شايد يه کم درد دل کنم می خوام ياد آوری کنم

 

ازش بپرسم يادته؟

 

يادته يه روز گفتی من تمام برگهامو باختم و تو تنها برگ برنده منی تنها آس منی؟

 

يادته می گفتی با اين آس يا می برم يا طرف مقابل حکم داره می بره؟

 

می خوام بگم که اوايل به خاطر تو موندم ، موندم که تو نبازی ، موندم که تاريکيت رو

 

روشن کنم با اينکه هيچ احساسی نسبت بهت نداشتم ولی عاشقونه هاتو بی جواب

 

نمی ذاشتم . يادته يه روز زير بارون فرياد زدم که ديوونه بارونم و تو گفتی :فقط بارون ؟

 

گفتم و ديوونه تو در حالی که نبودم واقعا نبودم من تا مدتها هيچ احساسی نسبت به تو نداشتم هيچ تا اون

 

روزی که بعد از مدتی همديگرو ديديم همون روزی که سرت رو رو شونه هام حس کردم و صدای شکسته

 

شدن بغضت رو شنيدم

 

همون روز که گفتی دلتنگم بودی همون روزی که گفتی از شروع اون بازی پشيمونی

 

همون روز بود که حس کردم يه چيزی توی دلم افتاد پايين  اون روز بود که من ..................

 

حالا دوباره اومدم و می خوام بنويسم

 

عاشقانه هايم را برای تو

 

مثل هميشه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

دل کوچک من

  

بار ها گفته ام که من

 

دلم از شيشهء تنگ ماهی

 

شفاف تر است

 

روحم از آب سر چشمهء مهر

 

پاک تر است

 

چشمم از کينه به دور است

 

دستم از خشم تهی

 

پای من می لرزد اگر

 

تصوير تو را

 

بر سر رود محبت بينم

 

و لبم می شکفد

 

اگر از باغچهء پس فردا

 

برايم

 

گل سرخی

 

هديه بياوری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

دلتنگ

با خون اسمتو نوشتم

 

            تا بگم تو نازنينی

 

                برای اين دل تنها

 

                       تو هنوز عزيزترينی

 

                         اگه حتی يه ستاره

 

                             نباشه تو شب تارم

 

                                تو شهاب آسمونی

 

 

 

                              

                         

                           تو هميشه بهترينی

 

                           اگه صد تا قاصدک

 

                      بنويسن از تو بد

 

              اينو فرياد می زنم

 

که تو مهربونترينی

 

هر چی آواز توی دنيا

 

     همهء ترانه های روی لبها

 

         می شنوم ولی می دونم

 

          که تو دلنشين ترينی

 

            اگه حتی همه دنيا

 

  برسن به داد من

 

        برای قلب شکسته

 

     تو پناه آخرينی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

شب بیداری

امشب باز بيدارم

 

با ياد تو

 

چهره ات لحظه ای از پيش چشمانم نمی رود

 

ديشب خوابت را ديدم

 

چرا رهايم نمی کنی؟

 

چرا آزادم نمی کنی؟

 

مگر چه گناه بزرگی کرده ام که بايد اين همه عذاب شوم

 

جز اينکه دوستت داشتم؟

 

خسته شدم از تکرار زندگی

 

خسته شدم از بودن

 

از نفس کشيدن

 

چرا دست از سرم بر نمی داری؟

 

دست از سرم بردار تا ديوانه نشده ام

 

 می نويسم برای تو:

 

 

اون که می گفت دوستم داره

 

دستشو از دستم کشيد

 

اون که می گفت دوستم داره

 

دروغ به صورتم پاشيد

 

يه روز می گفت مال منی

 

تو زندگيم هميشه تو مراحمی

 

يه روزی عاشقم می شد

 

يه روز می گفت مزاحمی

 

می گفت که من عاشقتم

 

ولی دلش منو نخواست

 

پرندهء قفس شدم

 

دلش به مرغای هواست

 

اسير اين قفس شدم

 

که اون واسه من ساخته بود

 

در قفس رو اون شکست

 

طفلی دل من باخته بود

 

حالا تو آسمون منم

 

ولی دلم توی قفس

 

بازم می گم دوستش دارم

 

عاشقشم همين و بس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط سعیده  | 

دل تنگ تو

الان که دارم مي نويسم خيلي دلتنگم دلم واسه همه چيزو همه کس تنگ شده اول از همه براي خودم چند وقتي رو براي خودم نبودم همه فکرم شده بود اوني که عاشقش بودم و البته هستم ولي حالا با اينکه دوستش دارم بايد وانمود کنم که ازش متنفرم(هرگز نمي تونم باشم) اگر الان از اون دورم فقط به خاطر اينه که به خواسته اون احترام بذارم چون مي دونم در آينده حسرت اين روز ها رو مي خورم که مي تونستم باهاش باشم ولي نبودم البته روح من و قلبم هميشه همراه اونه نمي دونم اون هم مثل قبل دوستم داره يا نه ولي من بيشتر از هميشه دوستش دارم من عاشقم عاشق شواليه سياهپوشي که نمي دونم براي عزاي عشقش مشکي میپوشه يا پيشاپيش به خودش تسليت مي گه

 

و تو اي شواليه سياه پوش من

 

آنگاه که بر پشت اسبت

 

قدم بر سبزه زاران گذاشتي

 

و خنکاي نسيم صبحگاهي

 

صورتت را بوسيد

 

آن روز را به ياد بياور

 

که سر بر شانه ام نهاده

 

و گريستي

 

همان روز که من عاشق شدم

 

تو اي شواليه سياه پوش من

 

هر گاه در امتداد رودخانه سربي زندگي

 

سالها را در نورديدي

 

و به انتهاي راه

 

به درياي سياه شب رسيدي

 

و دست در دست فرشته مرگ نهادي

 

به دنبالم بيا

 

بدان که همراهت مي آيم

 

تا ساحل آخرت

 

به شرافتم قسم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط سعیده  |